هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

هاني كوچولو

وای از دست خودم

وای از دست خودم ؛ مامان و مامان بزرگم دیگه از دستم عاجز شدن موقع آب بازی همونطور که در تصاویر ذیل مشاهده خواهید کرد شیرجه میرم توی آب و هر چه آبه نوش جان میکنم و به وقت خاک بازی و سنگ بازی چشم بقیه رو دور ببینم دزدکی  سنگها رو لیس میشکم و خاک را میخورم وقتی هم شروع کنم آب بازی و یا خاک بازی حداقل باید 3 الی 4 ساعتی طول بکشه بازم سیر نمیشم و منو به زور از بازیام جدا میکنن از بس آب خوردم ببینید چه شکلی شدم   اینجا هم مامان بزرگم که دید از سنگ ها دل نمیکنم رفت واسم خوراکی آورد که بازی روتموم کنم منم دارم خوراکیام رو به مامانی نشون می...
6 آذر 1391

ماجراهای هانی توی ماه گذشته

سلام خدمت دوستای گلم چند هفته ای نبودم و حسابی دلم براتون تنگ شده شما چی دلتون واسم تنگیده  آخی فک نکنید واسه انداختن عکس نیم رخی وایستادم نه اینجا مامانی در حال نصیحت کردن منه که هانی عاقل باش و اینقدر دست به وسایل خونه نزن و منم مثل بچه مثبتا که به حرف مامانشون گوش میدن ژست گرفتم اینم از اون موقع هایی که موبایلم خیلی زنگ میخوره و میگم :  الوو ، بابااااااااااا ؛ مم ؛ نن؛ لالا ؛ و ... کلا در حال اطلاع رسانی کارهای روزمرم پشت تلفن هستم ؛ که غذا میخورم و لالا میکنم و بابا هم همیشه رو زبونمه اینجا صدای اذون رو شنیدم و دارم میگم الله اکبرررررررررررررررر   بعد از اذان گفتن ؛ نو...
6 آذر 1391

هانی توی مهمونی

چند شب پیش خونه خاله جونم دعوت بودیم اولی که رفتم همه با هم گفتن زلزله اومد آخه من که کاریشون ندارم چرا بهم میگن زلزله نمیدونم خوب به عکسام نگاه کنید و قضاوت کنید ببینید من اصلا کاری کردم که بهم میکن زلزله    دیدم جو خیلی رسمیه شروع کردم ادا در آوردن که  بخندونمشون نا سلامتی اومدیم مهمونی که خوش بگذرونیم وای که چقدر این مسیر تنگه و نمیشه رد شم بهتره از بالاش بپرم   یه دقیقه اومدم این بالا ببینم چه خبره و برگردم بعد از گذشت 10 دقیقه از حضورم توی مهمونی خالم مجبور شد تمام  گلدونا و گل میزای وسط هال رو جمع کنه و وسایل شکستنی رو جایی قایم کردکه دستم بهشون نرس...
6 آذر 1391

هانی همراه با مامانش رفته سرکار

بچه ها چشتون روز بد نبینه چند روز پیش دست مامان بزرگم شکست و  دستشو گج گرفتن من خیلی خیلی واسش ناراحت بودم و هی میرفتم و میومدم و بهش میگفتم مامان افففففف ؛ بوا و آخخخ اینهایی که میگفتم یعنی میخواستم باش همدردی کنم و  بگم من دردتو حس میکنم البته یه وقتایی گچ دستشو نشون میگرفتم و اسباب بازی روش پرت میکردم و یا میرفتم که دستشو فشار بدم آخه این گچ و باند  آبی دور دستش خیلی واسم جالبه مامان بزرگم وقتایی که مامانی سرکاره ازم مراقبت میکنه و منو خیلی خیلی دوس داره ولی حالا که دستش شکسته باید یه ماه کامل دستش توی گچ بمونه و نمیتونه کاری انجام بده تازه شده مثل من و کل کاراش رو مامانی انجام میده با اجازتون منم این وس...
6 آذر 1391

منه خوشتیپو نگاه

فدای اون خنده هات بشششششششششششم من قربون اون موهای (به قول خودم خولوشی) خروسیت برررررررررررررررررم من این قربون صدقه ها که نوشتم ؛ همشو مامانی نثارررررررم کرده   فدای اون خنده هات بشششششششششششم من قربون اون موهای (به قول خودم خولوشی) خروسیت برررررررررررررررررم من این قربون صدقه ها که نوشتم ؛ همشو مامانی نثارررررررم کرده   /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// آخه مامان و بابا جونم مگه شما نمیدونید من یه زمانی بزرگ میشم و دستم به پریز برق میرسه ؛ آخه چرا پریزای برقتون اینقدر پائین نصب کردید که هنوز اینجانب یه سالم نشده بود دس...
6 آذر 1391

هانی در شهریور ماه

  سلام دوستای گلم یه وقت فکر نکنید چشام ضعیف شدن نه ؛ این عینک رو شوهر خالم واسه چند ثانیه گذاشت رو چشام تا یه عکس مهندسی ازم بگیره بنظرتون بیشتر به تریپ دکترا میخورم یا مهندسا  عصر یکی از روزهای شهریور ماه ؛ آماده شدم که با مامان و بابایی بریم بیروووووووون بعد از کلی گشت و گذار با بابا جونم رفتیم ساندویجی که یه چیزی بخوریم ؛ منم مثل همیشه شروع کردم شیطنت بازی و بابایی مجبور شد موبایلش بده در اختیار من که کارتون گوسفند باهوشو تماشا کنم وقتی دارم کارتون گوسفند باهوشو نگاه میکنم ؛ مدام خنده رو لبامه بمب هم منفجر بشه نمیتونه منو از جام تکون بده به این میگن علاقه اینجا مطب دکتر منصوری (او...
6 آذر 1391

هانی و یه مسافرت کوچولو

با بابا جونم ؛ مامان و خاله ی مهربونم داریم میریم مسافرت توی راهیم ؛ ساعت 4:30 صبح حرکت کردیم و چشام پر از خوابه وسط راه پیاده شدم یه آبی به سر و صورتم بزنمممممممممممم رسیدیم استراحتگاه یه خستگی در کردیم و بعد رفتیم بیرون واسه خرید خب اومدیم یه سری خوردو خوراکی بخریمممممممم هرچه توی بلندگو اعلام کردند : تصویر و فیلمبرداری توی پاساژ ممنوعه ولی خاله جونم هی از ما عکس مینداخت  نه فایده نداره بهتره خودم برم و از نزدیک به خاله جونم گوشزد کنم که عکس نگیر ممنوعه یه وقت دیدی واسه همین عکسا ما رو از پاساژ بیرون کنن مامان و بابا هر کاری کردم که من پیتزا بخورم از پسم بر نیومدن دلم میخواست ...
6 آذر 1391

خاک بازی

سلام دوستای گلم اومدم پیشتون با یک عالمه عکس و خبر البته بخشید که دیگه مثل قدیما نمیتونم سر وقت وبلاگمو بروز کنم و این عکسایی که میزارم مال هفته ی پیشه کجا رفتید نترسید این عکس شیطون نیست این منم که توی خاکا شیرجه رفتم و الان این شکلی شدم اون شب زن دایی ما رو دعوت کرده بود واسه شام لب دریا و دسته جمعی با  دایی و خاله و ... بقیه خانواده رفتیم لب دریا و بخاطر من نتونستن درست لب دریا بند و بساطشونو پهن کنن و یه مقداری از دریا فاصله گرفتن تا من چشمم به دریا نیفته چون اگه دریا رو دیدم تا خودمو توی دریا نمی انداختم ول کنشون نبودم  ما اینیم دیگه عاشق دریاییم خب حالا که از دریا فاصله گرفتم یه سرگرمی دیگه واسه خودم ...
6 آذر 1391